|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۴
درباره «قِیدار» ۲- «قیدار»؛ بیقیدِ «منِ او» در ادبیّات و با قیدِ «منِ او» در رصدِ اخلاقِ مردمان
*میثم امیری
اثرِ تازهنشر رضای امیرخانی رمانی است در بابِ نکوداشتِ مرام و سلکِ جوانمردان. به «اسمِ اسمیِ قیدار». به نظرم بسیار میتوان پیرامونِ قیدار صحبت کرد؛ با رویکردهای متنوّع و ذوقپردازیهای بسیار. ذوقآرایی این قلم در نقدِ کارِ اخیرالطبعِ آقای نویسنده این است که این کار شبیهترین اثرِ امیرخانی به «منِ او»ست. به خصوص این که رمانِ تازهنشر، در فضا و لحنِ تهرانِ دههی ۵۰ میگذرد. امیرخانی در ساخت چنین فضا و لحنی به خوبی کوشیده است و امید بسیار دارم که اجر این کوشش را ببیند.
او در این رمان توانسته به لحنی متفاوت از لحنِ دیگر رمانِ تهرانِ قدیمش برسد. به عنوان نمونه پربسامدترین کلمات آن رمان مانند «جخ» و یا «حکما» حتی یک بار هم از زبان شخصیّتهای رمانِ تازهنشرش بیرون نمیآید. البته به غیر از آنجایی که علیِ فتّاح از «منِ او» سربرمیآورد و با قیدار همسخن میشود. این توفیق را باید مدِّ نقد داشت. آن این که نویسنده مجددا به فضایی رفته که قبلتر توانسته پرفروشترین رمانش را در آن فضا بنویسد، ولی با این توضیح که به ورطهی تکرار نیافتاده است. معمولا چنین کاری مرسوم نیست. یعنی نویسندهها حذر میکنند به «تاریخ و جغرافی» بروند که قبلتر همحرکت با آن موفّق شدهاند؛ بیجهت نیست که داستان با تاریخ و جغرافی شروع میشود. توضیحِ قیدار در شروع کتاب، برای من، توضیح نویسنده است: «نه تاریخت برایم مهم است و نه جغرافیت». نویسنده از این که دوباره به تهرانِ قدیم رفته است نمیهراسد: «نه به پشت و روی سجلّت کاری دارم، نه به زیر و روی حرفِ مردم»، زیرا «نقلِ لوطیگری» است و بازیابی دوبارهی هویت یا همان «سجل». این هم از این لوطیگری نویسنده است که همان بندِ اولِ قصّهاش بند را آب میدهد: «نقلِ لوطیگری نیست».
در شخصیّتپردازی هم گامی دیگر از قوّتِ رضای امیرخانی را در نوشتن میبینیم. آن هم این که قیدار از جهاتِ مختلفی شبیهِ علیِ فتّاحِ «منِ او»ست. یکی؛ هر دوی اینها نه تنها دستشان به دهنشان میرسد که دستِ چند جین آدم را هم به دهنشان میرسانند. هر دوی اینها لوطیمسکاند. هر دوی اینها شخصیّتی همسان با اصول مذهبی دارند. (نشان به آن نشانی که هر دو از نوشیدنِ شراب ابا میکنند و از قمار هم دوری. که حضرتِ حق در قرآن فرمود نزدیک شدن به شیطان در پیروی از این دو امر است). هر دوی اینها ادبیّات و رفتارهایی ویژه دارند. رفتارهایی جالب که از شخصیّتپردازی خلّاقانهی نویسنده سرچشمه میگیرد. (ن.ک به کلِ «منِ او» و عاشقیِ پیشرو و تکرارِنشدنیِ علیِ فتّاح و همچنین بنگرید به رفتارهای قیدار از نحوهی آزادسازی استاد تا رنگی کردنِ سیاهوسفیدها تا سرکار گذاشتنِ سرتنگ و تا لنگرِ پاسیّد تا…) شخصیّتپردازی هر دو اینها پر از نکات بدیع است با تِمِ جوانمردی و باصفتی. اما چنین شباهتهایی موجب نشده که احساس کنید نویسنده در وادیِ تکرار افتاده است. زیرا با وجود این که ویژگیهای شخصیّتی قیدار و علیِ فتّاح بسیار به هم شبیه است، ولی ادبیّاتِ آنها و خلاقیّتهایشان، یعنی رویهی برخوردهایشان، بسیار متفاوت است از یکدیگر.
دیگر شباهت این دو اثر در شخصیّتپردازی، شباهتهای کارکردی درویش مصطفی و گلپا است. یعنی همان طور که درویش مصطفی در جاهایی از اثر کمکحالِ علی میشود و او را از رنجِ مشکلاتِ روحیاش آزاد میکند، سیّدِ گلپا هم چنین کاری را انجام میدهد. که قطع به یقین سیّدِ گلپا شخصیّت بهتر و واقعیتری است تا درویش مصطفی؛ که سیّالیّت در فضا و زمان باعث میشد او را کمتر باور کنم. ادامه مطالعه …








از بازدید و خرید خود از کتابستان بنویسید و در قسمت «کتابستانی ها» منتشر کنید!
پیشنهادها، انتقادات،
نقد ها و معرفی کتاب ها!

