به سایت کتابستان مراجعه کنید
http://ketabestaan.ir
| تبليغات | X |
به سایت کتابستان مراجعه کنید
http://ketabestaan.ir
● معرفی کتاب تازه محمدرضا حکیمی، «ساحل خورشید»؛ دیوان اشعار علامه
دیدار با محمدرضا حکیمی در ساحل خورشید 
نخستین مجموعه شعر «محمد رضا حکیمی» با عنوان «ساحل خورشید» در ۳۴۸ صفحه با قیمت ۵ هزار تومان از سوی انتشارات علمی فرهنگی «الحیاة» به دو زبان فارسی و عربی و با مقدمه امیر مهدی حکیمی منتشر شد.
این کتاب با ۱۸ غزل آغاز و در ادامه با ۹ قصیده، یک مثنوی، ۱۴ رباعی، سه مدیحه، سه مرثیه، یک توسل و سه شعر نیمایی ادامه مییابد و در ادامه نیز با دو قصیده با نامهای «دلیل راه» و «منشور تشیع» به پایان میرسد.
فصل دوم این کتاب به اشعار عربی اختصاص دارد و شامل «الوهیج» که در استقبال از قصیده عینیه ابن سینا و پاسخ به یکی از سئوالات وی سروده شده است و نیز «نغمات الاشواق» مسمطی در مدح اهلبیت اطهار(ع) بویژه امام رضا (ع)، «دموع علی سفح» بدیعیه مهدوی و قصاید «مطرانیه»، «تفکیکیه» و «استادیه» و «المنطق المنظوم» میشود. موضوع غالب اشعار یادشده در هر دو بخش از این کتاب نیز عدالت و تفکیک است. بنا بر اعلام مقدمه این اثر، برخی از اشعار این کتاب پیش از انتشار از حیث ساختار به تایید بدیعالزمان فروزانفر، امیری فیروزکوهی و علامه حائری سمنانی نیز رسیده است.
«بالاخره اصرار دوستان کار خودش را کرد و استاد علامه، با نشر مجموعه ای از سروده های خویش موافقت نمود»، این آغازین جملات مقدمه این مجموعه است، مجموعه ای که به همت امیر مهدی حکیمی فراهم آمده است. ادبیات و شعر طبیعی دانشمندان خراسانی است و استاد حکیمی هم در محضر ادیب نیشابوری بوده به طور طبیعی از قریحه شاعری خراسانی اش خوب استفاده کرده است.
نخستین اشعارش را در هیجده سالگی سروده و از همان زمان، گهگاه شعری گفته که اکنون گزیده آنها به دست چاپ سپرده شده است. بعدها مرتب در انجمن های ادبی نظیر انجمن ادبی فردوسی و انجمن ادبی صائب شرکت می کرده و اشعارش را می خوانده است.
در زیر شعری از این مجموعه را میخوانیم:
افشانه
خوشا آن کس که عمری گفته حق گفت بی پروا
به گیتی بانگ عدل افکند، بس مردانه، مردانه
چو جان را یافتم، پروانه وار، از همت جانان
شدم این شمع را فانی؛ شدم، جانانه جانانه
حقیقت را چهسان یابیم بی رمز اشارت گو؟
که بس گفتند در گیتی، سخن، افسانه، افسانه
سیه مستی نگر، کاین راه را همواره پیمودم
میان هوشیاران جهان، مستانه، مستانه
بیا ای شمع عالمتاب و بنگر عالمی بیتاب
که در تاب غمت سوزند، چون پروانه، پروانه
این مجموعه شعر به دو زبان فارسی و عربی و در شمارگان ۲۵۰۰ نسخه منتشر شده است. محمدرضا حکیمی، متفکر و نویسنده ایرانی و اسلامی است که کتاب الحیاة وی در رابطه با اقتصاد اسلامی از شهرت و اعتبار خاصی در جهان اسلام برخوردار است. حکیمی متولد ۱۳۱۴ و از طرفداران مکتب تفکیک شمرده میشود و مرحوم دکتر علی شریعتی نیز وی را به عنوان وصی خود برای هرگونه دخل و تصرف در آثارش انتخاب کرده بود.
*این کتاب در فروشگاه های کتابستان قابل تهیه است.
انسان در طول حیات خود با مسائل مختلفی روبرو می شود و به حسب شرایط، موضع گیری های مختلفی را اتخاذ می کند. از این رو انسانی که به عنوان مثال ۲۵۰ سال عمر می کند عملکرد یکسانی در زندگی سیاسی و فرهنگی و یا حتی اقتصادی خود ندارد و رویه واحدی را در مبارزات خود در نظر نمی گیرد.
کتاب «انسان ۲۵۰ ساله» که مجموعه ای از بیانات مقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی- مبارزاتی ائمه علیهم السلام است بدین موضوع اشاره دارد. این کتاب که توسط مرکز صهبا گردآوری و تنظیم یافته است، عیناً برگرفته از فرمایشات مقام معظم رهبری است و بیانگر نوع نگاه ایشان به زندگی سیاسی-مبارزاتی ائمه است.
مقام معظم رهبری بر این عقیده اند که همه ائمه یک هدف را اتخاذ کردند و آن هدف چیزی جز تشکیل حکومت اسلامی نبوده است.
ایشان در مقدمه کتاب به این موضوع اشاره می کنند و می فرمایند: زندگی ائمه علیهم السلام را ما باید به عنوان درس و اسوه فرا بگیریم -نه فقط به عنوان خاطره ی شکوهمند و ارزنده- و این، بدون توجه به روش و منشِ سیاسی این بزرگواران، ممکن نیست. بنده شخصاً علاقه ای به این بُعد و جانب از زندگی ائمه علیهم السلام پیدا کردم، و بد نیست این را عرض کنم که اول بار این فکر برای بنده در سال ۱۳۵۰ و در دوران محنت بارِ یک امتحان و ابتلای دشوار پیدا شد. اگرچه قبل از آن به ائمه علیهم السلام به صورت مبارزان بزرگی که در راه اعتلای کلمه توحید و استقرار حکومت الهی فداکاری می کردند، توجه داشتم، اما نکته ی که در آن برهه ناگهان برای من روشن شد، این بود که زندگی این بزرگواران، علی رغم تفاوت ظاهری -که برخی، حتی میان برخی از بخش های این زندگی احساس تناقض کردند- در مجموع یک حرکت مستمر و طولانی است، که از سال دهم، یازدهم هجرت شروع می شود و دویست و پنجاه سال ادامه پیدا می کند و به سال دویستوشصت – که سال شروع غیبت صغری است – در زندگی ائمه علیهمالسلام خاتمه پیدا می کند.
ایشان می فرماید:
این بزرگواران یک واحدند، یک شخصیتند. شک نمی شود کرد که هدف و جهت آنها یکی است. پس ما بهجای اینکه ببینیم زندگی امام حسنمجتبی و امام حسین و امام سجاد علیهم السلام را جداگانه تحلیل کنیم – تا احیاناً در دام این اشتباه خطرناک بیفتیم که سیره این سه امام به خاطر اختلاف ظاهری با هم متعارض و مخالفند- باید یک انسانی را فرض کنیم که دویستوپنجاه سال عمر کرده، و در سال یازده هجرت قدم در یک راهی گذاشته و تا سال دویستوشصت هجری این راه را طی کرده است. ادامه مطالعه …
● معرفی کتاب «مردی در تبعید ابدی» نوشته نادر ابراهیمی
به بهانه روز بزرگداشت فیلسوف بزرگ؛ ملاصداری شیرازی
*زهرا ذوعلم
نادر ابراهیمی جزء انگشت شمار نویسندگانی است که برای من، هم آثارش دوست داشتنی اند و هم شخصیتش.
نثر کاملاً متفاوتی از دیگر نویسندگان معاصر دارد، بسیار خوب میتواند فضای سوررئالیستی را به تصویر بکشد و تو را با این فضا به آرامی همراه کند، کاری که از عهده بسیاری بر نمی آید.
هنر نویسنده، آن است که داستانی را خوب و پر کشش آغاز کند، به همان خوبی ادامه دهد و به جا و پخته به پایان برساند و ابراهیمی در نوشتههایش به خوبی از عهده این مهم بر می آید.
«مردی در تبعید ابدی» داستان زندگی ملامحمد صدرای شیرازی است به قلم و روایت «نادر ابراهیمی». هرچند که زندگینامهها معمولاً کتابهای خواندنیای به شمار نمی روند، ولی وقتی نویسنده ابراهیمی باشد و داستان، زندگی صدرالمتالهین، همه چیز متفاوت می شود.
داستان از کودکی محمد و با شیرین زبانیهای یک کودک غیر معمول و فهمیده آغاز می شود.
شب بیدار ماندنهای محمد خردسال و کلنجار رفتن با پدر، برای خواندن درس، دل گرفتگیهای صدرای جوان از تنگنظریهای مردم زمانه و حتی بزرگان شهر، هجرتش از شیراز به اصفهان، رسیدن به آرزوی دیرینه اش و راهیابی به مجلس درس شیخ بهایی و میرفندرسکی و ملامحمد استرآبادی، رفتن به دربار شاه عباس صفوی، مجادلههایش با فلاسفه، تبعید به ناکجا آباد و پناه بردن به روستایی به نام کَهک و… رویدادهایی از زندگی این فیلسوف بزرگ است در قالب داستانی زیبا، روان و شیوا.
موضوع دیگری که کتاب را خواندنی تر می کند، گریز از رعایت ترتیب زمانی در بیان اتفاقات و رویدادها است.
اگر در جرگه علاقهمندان به فلسفه اید، قطعاً این کتاب، زندگینامهٔ جذابی خواهد بود از روزگار مردی که فلاسفه و بزرگانی چون شیخ بهایی، میرفندرسکی و ملا محمد استرآبادی او را در تاریخ فلسفه بی نظیر دانسته اند.
تمام مدتی که در کتاب غرقه بودم، آرزو می کردم ای کاش همان چند قسمت دست و پا شکسته، از سریال ملاصدرا را ندیده بودم تا مرغ خیال با فراغ بال می توانست پرواز کند تا هرجایی که نویسنده اجازه می دهد.
«مردی در تبعید ابدی»، همچون دیگر آثار تاریخی ابراهیمی، تاریخِ صرف نیست. تاریخیِ خواندنی و نوشیدنی است، با طعمهای جاندار.
* منبع: خانه کتاب اشاوه.
این کتاب از فروشگاه های کتابستان قابل تهیه است.
● معرفی کتاب «دغدغههای فرهنگی»؛ کتابی که فعالان فرهنگی باید آن را بخوانند!
«دغدغههای فرهنگی»، از آن دست کتابهاییست که باید خواندشان. باید زیر برخی خطوطشان خط کشید. باید نشست و در مورد برخی تکههایشان مدتها فکر کرد و تأمل کرد و گفتوگو کرد. باید از برخی نکاتشان سوی مقصد را یافت و از قِبل برخی تذکرات، به جستوجوی راه مقصد برخاست. از آن دست کتابهاییست که باید در فهرست «کتابهای قابل هدیهدادن به دیگران» قرار دادشان. «دغدغههای فرهنگی»، اینچنین کتابی است.
برای یک کتاب موفقیت بالایی است که هم به دست اهلش برسد و هم از آن به عنوان یک کتاب خوب و به درد بخور یاد شود و هم آنچنان جالب باشد که به صورت روزمره هم به آن استناد شود. از میان این تیپ کتابها «دغدغههای فرهنگی» از آن دست کتابهاست. یعنی هم خوب نوشته شده است و هم خیلیهایی که کف ِ میدان فرهنگ ایستادهاند آن را خواندهاند و هم اثرگذار بوده است و به آن ارجاع میشود.
«دغدغههای فرهنگی» شرح مزجی یکی از بیانات محوری آیت الله خامنهای در سال ۱۳۷۳ است. شرح مزجی را طلبهها خوب بلدند. یعنی ترکیب کردن شرح و متن به گونهای که به صورت متن واحد درآید. و حالا چه شرحی بهتر از اینکه با سخنان ِ همان نویسنده سخنان تشریح شود و توضیح داده شود؟ و این کاری است سترگ که موسسه جهادی (مرکز صهبا) از عهده آن به خوبی بر آمده است.
سخنرانی انتخابشده در این کتاب یکی از مهمترین سخنان مقام معظم رهبری درباره هنر است که به صورت موشکافانهای مسائل فرهنگی کشور را با مسؤولین وقت فرهنگی در میان نهادند. شاید یکی از تکاندهندهترین بخشهای این سخنرانی، جملهای از رهبر انقلاب اسلامی باشد که در آن فرمودند:
«… تیغِ انقلاب، در هیچ جبههاى کُندتر از جبههى روشنفکرى و هنر نبود!»
و همین سخن است که تمامی دلسوزان انقلاب را به خود آورد تا به این بیاندیشند که در طی این سی و اندی سال پس از انقلاب تا چه حد در عرصه فرهنگ این کشور انقلاب به وجود آمده است.
عناوین این کتاب در نه فصل تدوین شده است که عبارتند از «طرح دغدغه»، «منشأ انقلاب اسلامی»، «فرهنگ و هنر ایران و انقلاب»، «جریان روشنفکری بیمار»، «جریان روشنفکری و انقلاب»، «تهدیدات درونی»، «تهدیدات و تهاجمات بیرونی»، «توقع انقلاب از جبهه فرهنگی» و «استنتاج».
|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۴
درباره «قِیدار» ۲- «قیدار»؛ بیقیدِ «منِ او» در ادبیّات و با قیدِ «منِ او» در رصدِ اخلاقِ مردمان
*میثم امیری
اثرِ تازهنشر رضای امیرخانی رمانی است در بابِ نکوداشتِ مرام و سلکِ جوانمردان. به «اسمِ اسمیِ قیدار». به نظرم بسیار میتوان پیرامونِ قیدار صحبت کرد؛ با رویکردهای متنوّع و ذوقپردازیهای بسیار. ذوقآرایی این قلم در نقدِ کارِ اخیرالطبعِ آقای نویسنده این است که این کار شبیهترین اثرِ امیرخانی به «منِ او»ست. به خصوص این که رمانِ تازهنشر، در فضا و لحنِ تهرانِ دههی ۵۰ میگذرد. امیرخانی در ساخت چنین فضا و لحنی به خوبی کوشیده است و امید بسیار دارم که اجر این کوشش را ببیند.
او در این رمان توانسته به لحنی متفاوت از لحنِ دیگر رمانِ تهرانِ قدیمش برسد. به عنوان نمونه پربسامدترین کلمات آن رمان مانند «جخ» و یا «حکما» حتی یک بار هم از زبان شخصیّتهای رمانِ تازهنشرش بیرون نمیآید. البته به غیر از آنجایی که علیِ فتّاح از «منِ او» سربرمیآورد و با قیدار همسخن میشود. این توفیق را باید مدِّ نقد داشت. آن این که نویسنده مجددا به فضایی رفته که قبلتر توانسته پرفروشترین رمانش را در آن فضا بنویسد، ولی با این توضیح که به ورطهی تکرار نیافتاده است. معمولا چنین کاری مرسوم نیست. یعنی نویسندهها حذر میکنند به «تاریخ و جغرافی» بروند که قبلتر همحرکت با آن موفّق شدهاند؛ بیجهت نیست که داستان با تاریخ و جغرافی شروع میشود. توضیحِ قیدار در شروع کتاب، برای من، توضیح نویسنده است: «نه تاریخت برایم مهم است و نه جغرافیت». نویسنده از این که دوباره به تهرانِ قدیم رفته است نمیهراسد: «نه به پشت و روی سجلّت کاری دارم، نه به زیر و روی حرفِ مردم»، زیرا «نقلِ لوطیگری» است و بازیابی دوبارهی هویت یا همان «سجل». این هم از این لوطیگری نویسنده است که همان بندِ اولِ قصّهاش بند را آب میدهد: «نقلِ لوطیگری نیست».
در شخصیّتپردازی هم گامی دیگر از قوّتِ رضای امیرخانی را در نوشتن میبینیم. آن هم این که قیدار از جهاتِ مختلفی شبیهِ علیِ فتّاحِ «منِ او»ست. یکی؛ هر دوی اینها نه تنها دستشان به دهنشان میرسد که دستِ چند جین آدم را هم به دهنشان میرسانند. هر دوی اینها لوطیمسکاند. هر دوی اینها شخصیّتی همسان با اصول مذهبی دارند. (نشان به آن نشانی که هر دو از نوشیدنِ شراب ابا میکنند و از قمار هم دوری. که حضرتِ حق در قرآن فرمود نزدیک شدن به شیطان در پیروی از این دو امر است). هر دوی اینها ادبیّات و رفتارهایی ویژه دارند. رفتارهایی جالب که از شخصیّتپردازی خلّاقانهی نویسنده سرچشمه میگیرد. (ن.ک به کلِ «منِ او» و عاشقیِ پیشرو و تکرارِنشدنیِ علیِ فتّاح و همچنین بنگرید به رفتارهای قیدار از نحوهی آزادسازی استاد تا رنگی کردنِ سیاهوسفیدها تا سرکار گذاشتنِ سرتنگ و تا لنگرِ پاسیّد تا…) شخصیّتپردازی هر دو اینها پر از نکات بدیع است با تِمِ جوانمردی و باصفتی. اما چنین شباهتهایی موجب نشده که احساس کنید نویسنده در وادیِ تکرار افتاده است. زیرا با وجود این که ویژگیهای شخصیّتی قیدار و علیِ فتّاح بسیار به هم شبیه است، ولی ادبیّاتِ آنها و خلاقیّتهایشان، یعنی رویهی برخوردهایشان، بسیار متفاوت است از یکدیگر.
دیگر شباهت این دو اثر در شخصیّتپردازی، شباهتهای کارکردی درویش مصطفی و گلپا است. یعنی همان طور که درویش مصطفی در جاهایی از اثر کمکحالِ علی میشود و او را از رنجِ مشکلاتِ روحیاش آزاد میکند، سیّدِ گلپا هم چنین کاری را انجام میدهد. که قطع به یقین سیّدِ گلپا شخصیّت بهتر و واقعیتری است تا درویش مصطفی؛ که سیّالیّت در فضا و زمان باعث میشد او را کمتر باور کنم. ادامه مطالعه …
● نگاهی کوتاه به رمان «قدیس» نوشته ابراهیم حسن بیگی
آخرین روزهای سال ۱۳۹۰ با انتشار جدیدترین رمان ابراهیم حسنبیگی مصادف شد که پیش از این با سه رمان «ریشه در اعماق»، «اشکانه» و «محمد»
(ص) توانایی خود را در نوشتن رمانهای خوشساخت نشان داده بود.
ویژگی قابل ملاحظه در این رمانها شیوه پرداخت متفاوت او در هر سه اثر است. حسن بیگی در روایت داستانهای خود بر طبل تکرار نمیکوبد و در هر یک از رمانهایش شیوهای نو را میآزماید، اما در همه رمانهایش حرف اول را نثر روان و ضرب آهنگ تند کلمات میزند؛ نثری که از اولین مجموعه داستانهایش او را جزو نویسندگان خوش نثر قرار میدهد.
رمان «قدیس» هرچند یک رمان به ظاهر دینی و تاریخی است و به زندگی و حکومت پنج ساله امام علی (ع) میپردازد اما روایتی غیرتاریخی دارد و هرگز از کلیشههای رایج داستانهای دینی معاصر پیروی نمیکند.
این رمان در واقع داستان یک کشیش روس است که به گردآوری کتابهای قدیمی بهویژه نسخ خطی علاقهمند است؛ نسخی که بعد از فروپاشی شوروی «مثل قارچ از پستوهای مردم در جمهوریهای سابق بیرون میآید» و کشیش آنها را خریداری و نگهداری میکند.
داستان رمان از جایی شروع میشود که یک جوان تاجیک پیشنهاد فروش کتابی را میدهد که مدعی است متعلق به ۱۴۰۰ سال پیش است. کیشش که باور ندارد چنین کتابی وجود خارجی داشته باشد آن را به امانت می گیرد تا بررسی کند.
کشیش زمانی به ارزش واقعی و قدمت ۱۴۰۰ ساله اثر پی میبرد که جوان تاجیک به دست دو جوان روس که قصد سرقت کتاب را از او داشتند به قتل میرسد. از آن پس کشیش نیز در معرض خطر قرار میگیرد.
بررسیهای اولیه نشان میدهد که بخش اول کتاب دستنوشتههای مردی به نام عمرو عاص است که روی کاغذهای باستانی پاپیروس مصری یاداشتهایی نوشته و از جنگی به نام صفین و از مردانی به نام علی و معاویه نام میبرد.
در این بخش از رمان آنچه برای کشیش اهمیت دارد، قدمت تاریخی این کتاب است، اما در نیمه شبی که مشغول خواندن کتاب است در عالم واقع یا رویا ( که نویسنده با زیرکی مرز آن را مشخص نکرده) حضرت عیسی مسیح (ع) بر او ظاهر شده در حالی که طفلی در آغوش خود دارد. مسیح، نوزاد را به دست کشیش میدهد و از او میخواهد که از او به خوبی مراقبت کند.
از ان پس کشیش فکر میکند که باید پیوندی بین این کتاب و این سفارش حضرت مسیح (ع) وجود داشته باشد. بنابراین ضمن مراقبت از کتاب درصدد برمیآید که درباره شخصیت اصلی کتاب یعنی علی (ع) بیشتر مطالعه کند. از سویی با حمله سارقان و قاتلان جوان تاجیک به کلیسا امنیت جانی خود را در مخاطره میبیند و تصمیم میگیرد که به اتفاق همسرش مدتی را در بیروت و نزد پسرش زندگی کند. ادامه مطالعه …
|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۳
درباره «قِیدار» ۱- نوشتهای در مورد قیدار، برادر فاطمیصدر، برادر خانعلیزاده، و چیزهای دیگر.
*آرش سالاری
صفر
دار ِ قیدار، یعنی داری که قالی ِقصه ی قیدار بر آن نشسته است و نقش خورده است. یعنی آن تار و پودهایی که اصل هستند ولی دیده نمی شوند، چارچوب هستند ولی در سایه ی قصه ی قالی رفته اند و دیده نمی شوند. این نوشته در بیان آنهاست. و دار ِ قیدار یعنی داری که سر قیدار آخر بالای آن می رود. حتی اگر خودش نفهمد. حتی اگر خیال کند که زنده است. و این نوشته در بیان آن ست.
یک
قصه ی قیدار، آن چیزی نیست که مهر و فارس و ایسنا و ایبنا در موردش نوشته اند. آن خلاصه ی یک پاراگرافی که یک ماه است همین طور همه بازنشر می کنند. قصه ی مردی که اسمش قیدار است و تنها است و لوطی است و چه و چه. نه. قیدار قصه ی آدم های دیگری است؛ قصه ی شاهرخ، که قرتی است و آینده از آن اوست و نه قیدار، قصه ی ناصر، که فکر می کند آدم کور رنگ ها برایش اهمیتی ندارند و قیدار هم، قصه ی میرزا، که تنها کسی است که قیدار را ماورایی نمی بیند، قصه ی صفدر، که قیدار را گران می فروشد و گران تر باز می خرد، و قصه ی هاشم، که از قصه ی قیدار، دق می کند و می میرد. قیدار، قصه ی قیدار نیست، قصه ی آدم های دیگری است که در سایه ی قیدار است که دیده می شوند. که قیدار آنقدر دیده شده است که نیاز به قصه شدن ندارد. قصه مال فراموش شده هاست. به قول ما طلبه ها، مال آنها که«حرف»ی هستند و تنهایی، به شمار نمی آیند و دیده نمی شوند، تا وقتی که کنار«اسم»ی بیایند. آن وقت است که دیده می شوند. و قیدار آنقدر«اسمی» است که هم بی نیاز از قصه شدن باشد و هم بشود به خاطرش چهار معنای حرفی دیگر به ساحت وجود بیایند. قیدار قصه ی آنهاست، نه قیدار.
دو
مهدی فاطمی صدر می گوید که روشنفکری دینی، به جمیع اقسامش، هم انحرافی در مسیر دین ورزی است، و هم ناتوان از زایش فکری و صرفا قادر به نفی،«مثل» ِ رضا امیرخانی خود روشنفکر مسلمان دان که به«امام خامنه ای» توصیه می کند به ژنرال پترائوس اقتدا کند. مهدی خانعلی زاده می گوید که روشنفکری دینی، زنده است و پویا و یکه تاز آینده ی عرصه ی دین و تنها راه آن،«برخلاف» ِ رضا امیرخانی که نه روشنفکر است و نه مسلمان که برای«سیدعلی عزیز» نسخه ی رهبری ژنرال پترائوس می پیچد. رضا امیرخانی یک دشمن مشترک کلاسیک است که در بیست سال نیم میلیون نسخه تیراژ، و بیشتر از آن مخاطب، داشته است در میان دقیقا همان کسانی که بالا بر سرشان دعواست.
سه
قیدار همان قدر که به بهانه ی اسمی، شرحی برای چند حرف-شاهرخ و ناصر و میرزا و صفدر- شده است، خودش، کلش، حرفی است و جزئی برای نشان دادن یک کل بزرگ تر که به اش راه ندارد؛ قصه ی یک سید و یک شیخ. سیدی که قصه ی قبیله اش خیلی بزرگ تر از قیدار است و شیخی که او هم قصه ی قبیله اش خیلی بزرگ تر از قیدار است. یکی در منتها الیه سفیدی و دیگری در منتها الیه سیاهی؛ قصه ی سیدِ روحانی ِ مردم دار ِ دین دار، و قصه ی شیخ ِ باز هم روحانی ِ اما حکومت دار و دین ندار.
قیدار ناخنکی به قصه ی دور و دراز این دو طایفه هم هست. قصه ای که حقش، چه در سمت روشنش و چه در سمت تاریکش، با هیچ سیصد صفحه و سه هزار صفحه و سیصد هزار صفحه ای ادا نمی شود. اما می شود ناخنکی به آن زد و آدرسی ازش داد، برای ثبت اصلش.
چهار
یدالله رویایی می گفت که نویسنده ای(امیرخانی) که خودش را روشنفکر می داند و به ایمانش افتخار می کند و به زبانش عشق می ورزد، خمیره ای از بدویت و نطفه ای از جهل و تعصب دارد. یونس تراکمه می گفت که بعضی ها(رضا امیرخانی) عمری ملازم رکاب بودند و سفرنامه نوشتند و از همه ی امکانات استفاده کردند و هیچ وقت دغدغه ی چاپ و نشر و پخش نداشتند و حالا هم خود را روشنفکر می دانند. رضا امیرخانی اینجا هم یک دشمن مشترک کلاسیک است. از روشنفکر خارج نشین، تا روزنامه نگار داخل نشین. که کتاب هایش یک هفته ای مجوز می گیرند و در هر نمایشگاه و فروشگاه دولتی ای عرضه می شوند.
|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۲
درباره «ارمیا» ۱- معرفی و گزیده ای از اولین رمان رضا امیرخانی
*کتابستان: به بهانه انتشار رمان جدید رضا امیرخانی، «قِیدار»، پرونده ای پیرامون این نویسنده و آثارش گشوده ایم. در این پرونده قصد داریم به لطف خدا به همه آثار او بپردازیم! شما هم می توانید دستی در این پرونده ی گشوده داشته باشید، نقد، معرفی، گزیده و … درباره آثار رضا امیرخانی را برای ما ارسال کنید!
ارمیا عنوان اولین رمان رضا امیرخانی نویسنده ایرانی میباشد. وی این کتاب را در سال ۱۳۷۲ هجری شمسی نوشت. این کتاب توانست جایزه برتر بیست سال داستان نویسی ادبیات دفاع مقدس ایران را کسب نماید.
«ارمیا» نوشته رضا امیرخانی، داستان سرگشتگی و شوریدگی جوانی است که پذیرش زندگی بعد از جنگ برایش ناممکن جلوه می کند. زندگی که نه در آن مصطفی، رفیق هم سنگرش، هست و نه شور، معنویت و سادگی لحظات جبهه. او رفیق خودش را بعد از آتش بس با شلیک شدن خمپارهای در سنگر از دست داده و یقین دارد مصطفی آخرین شهید جنگ است.
این دانشجوی جوان معماری که برخلاف نظر خانوادهٔ مرفهاش، تصمیم میگیرد به جبهه برود، مصطفی؛ نماد همه خوبیها را از دست داده و شهادت او تاثیری عمیق بر روحیه اش گذاشته است. بعد از بازگشت به خانه یاد و خاطره مصطفی هنوز با ارمیا است و او همیشه مصطفی را درنظردارد و نمیخواهد به جز یاد او چیزی به ذهنش خطور کند. فاصله زیادی میان ارمیا و آنچه در جامعه می گذرد وجود دارد و برای همین او منزوی و مردم گریز می شود.
خاک جنوب برای ارمیا مانند آب شده و او خودش را در آب خفه کرده است. در سراسر داستان و اتفاقاتی که برای ارمیا رخ می دهد او ماهی حلال گوشتی است که به خودش می پیچید. این مضمون در آخر داستان و زمان شنیدن خبر فوت امام(ره) بیشتر نمایان می شود. آنجا که نویسنده می گوید:
«ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهیها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا میشود و روی زمین بیافتد، تازه زمینی که آرام تر از دریا است، شروع میکند به تکان خوردن.
ماهی دست و پا ندارد(!) وگر نه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را به زمین می کوبد. ماهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را دنبال می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد در طی این بالا و پایین پریدنها مقداری از فلس هایش از پوست جدا میشود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهیگیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد(!)
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق میکند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد. خشم، عجز، تنهایی، خفقان… اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!»
.
دکتر بی اختیار جلو پای مرد بلند شد. قدی متوسط ریش هایی که فاصله ای با موها نداشتند چشم هایی سیاه، لبانی بسته، که قیافه ای خشن اما معصومانه به مرد می داد انگار تمام خوبی های عالم را در چهره ی مرد دیده بود خوبی پدر، نوازش مادر، محبت همسر و حتا معصومیت ساناز را …
-بفرمایید بنشینید
سر ارمیا پایین آمد چشمانش با مکثی طولانی بسته شد. مثل یه تشکر بود …به تنها کاغذ درون پرونده خیره شد ..
نام: ارمیا معمر
سن: نوزده سال
مدت حضور در جبهه : شش ماه
ناراحتی کلی: جراحی ترکش در کمر
شغل: دانش جو (دکتر بی اختیار از زیر عینک نگاهی به ارمیا کرد می توانست دانشجو هم باشد)
توضیحات: بیمار از هفته ی گذشته به ترین و شاید تنها دوستش در جبهه را جلو چشمش از دست داده بعد از دو روز دوستانش وجود ترکش در کمر و خونریزی خفیف او را متوجه شدن اما خودش هیچ نگفته بودمعاینه شود احتمال موج گرفتگی و اندوه شدید یا افسردگی.
پزشک گردان ۲۴لشکر امیرالمومنین
دکتر معتمدیدکترپرونده را بست به ارمیا نگاه کرد
-آقای ارمیا، درست گفتم؟ حال تان چه طور است؟
-این وظیفه ی شماست که بفرمایید حالم چه طور است و گر نه من همان جا هم گفتم نه بد نه خوب
-خوب شما دوستی را از دست دادید. خیلی به تان نزدیک بود نه؟
-مصطفا! نه! اصلا به من نزدیک نبود اگر نزدیک بود که من الان اینجا نبودم من هم شهید شده بودم. مصطفا کجا و من کجا؟! او یک مرد بود بزرگ بود. البته من هم بزرگ می شوم …
-ببخشید وسط حرفتان می ایم اما خود این بزرگ شدن خیلی خوب است ما به این حالت امیدوار کننده می گوییم…
-شما هم ببخشید وسط حرف تان می آیم من بزرگ می شدم، اما مثل ناخن. من را کند و رفت…
دکتر بغضش را نیمه کاره خورد.
-پس بنویسیم شهید خیلی هم به شما نزدیک نبود.
-نه ننویسید! بنویسید نزدیک بود. خیلی هم نزدیک بود. یک متر بیشتر فاصله نداشت. بنویسد سعادت نداشته. بنویسید شانس نبوده. مسأله یک مسأله ساده احتمال نیست و گرنه هم او باید می رفت و هم من، یک متر که فاصله ای نیست. بنویسید ارمیا معمر آدم نیست. ناخن است. باید گرفتش، باید کوتاهش کرد بنویسید هنوز هم آدم نشده و گرنه من که تازه نمازم تمام شده بود بنویسید…
-می نویسم. می نویسم همه اش را …
ارمیا خیلی حرف زده بود، این را از حرف های دکتر فهمید. دستش را در جیبش برد انگشتانش با چیزی درون جیبش بازی می کردند
-ببخشید طبق وظیفه باید یک نوار مغز از شما بگیرم اما دستگاه خراب است چون …
-خوب نوار مغز هم خیلی لازم نیست من مشکل بینایی دارم یعنی با بخش چشم پزشکی کار دارم
-با بخش چشم پزشکی! کارتان چیست؟!
ارمیا دستش را از جیبش در آورد.
می خواستم شماره این را برایم تعیین کنند.
شیشه ی عینک مصطفا بود همان که در تاریکی پیدا کرده بود. با لکه ی قهوه ای از خون خشک شده ی مصطفا
دکتر شیشه را گرفت، این شیشه مال یه آدم دوربین است با دیوپتری حدود…
ارمیا آرام تکرار می کرد: «دوربین ،یک آدم دوربین»
بعد اشکش بود که روی ریش هایش برق زد. گفت:
-خیلی دوربین بود جاهایی را می دید که من نمی دیدم، کمتر کسی آن جاها را می دید، مطمئنم از داخل سنگر انتهای بهشت را می دید ولی نه از آنهایی که شیر و عسل و حوری ها را دید بزنند. مصطفا می توانست طول وجودت را اندازه بگیرد. می توانست بیاید داخل بدنت نه مثل رادیولوزیست. می توانست سنگ قلب را بشکند، قلبت را دیالیز می کرد…
دکتر شیشه ی عینک را روی میز گذاشت. صورتش را میان دست هایش پنهان کرد. از اتاق بیرون رفت. ارمیا آرام از اتاق بیرون آمد. سرباز وظیفه مبهوت کنار در ایستاده بود…