پرش به محتوا

کتابستان

پاتوق فرهنگی مدافعان انقلاب اسلامی (نسخه آزمایشی)

خبر فوری

شعب موقت کتابستان در ایستگاه های متروی تجریش و شهید بهشتی در مدت برگزاری نمایشگاه کتاب با هدف مشاوره و عرضه کتب منتخب آغاز به کار کردند!

|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۴
درباره «قِیدار» ۲- «قیدار»؛ بی‌قیدِ «منِ او» در ادبیّات و با قیدِ «منِ او» در رصدِ اخلاقِ مردمان
*میثم امیری
قیدار امیرخانیاثرِ تازه‌نشر رضای امیرخانی رمانی است در بابِ نکوداشتِ مرام و سلکِ جوان‌مردان. به «اسمِ اسمیِ قیدار». به نظرم بسیار می‌توان پیرامونِ قیدار صحبت کرد؛ با روی‌کردهای متنوّع و ذوق‌پردازی‌های بسیار. ذوق‌آرایی این قلم در نقدِ کارِ اخیرالطبعِ آقای نویسنده این است که این کار شبیه‌ترین اثرِ امیرخانی به «منِ او»ست. به خصوص این که رمانِ تازه‌نشر، در فضا و لحنِ تهرانِ دهه‌ی ۵۰ می‌گذرد. امیرخانی در ساخت چنین فضا و لحنی به خوبی کوشیده است و امید بسیار دارم که اجر این کوشش را ببیند.

او در این رمان توانسته به لحنی متفاوت از لحنِ دیگر رمانِ تهرانِ قدیمش برسد. به عنوان نمونه پربسامدترین کلمات آن رمان مانند «جخ» و یا «حکما» حتی یک بار هم از زبان شخصیّت‌های رمانِ تازه‌نشرش بیرون نمی‌آید. البته به غیر از آن‌جایی که علیِ فتّاح از «منِ او» سربرمی‌آورد و با قیدار هم‌سخن می‌شود. این توفیق را باید مدِّ نقد داشت. آن این که نویسنده مجددا به فضایی رفته که قبل‌تر توانسته پرفروش‌ترین رمانش را در آن فضا بنویسد، ولی با این توضیح که به ورطه‌ی تکرار نیافتاده است. معمولا چنین کاری مرسوم نیست. یعنی نویسنده‌ها حذر می‌کنند به «تاریخ و جغرافی» بروند که قبل‌تر هم‌حرکت با آن موفّق شده‌اند؛ بی‌جهت نیست که داستان با تاریخ و جغرافی شروع می‌شود. توضیحِ قیدار در شروع کتاب، برای من، توضیح نویسنده است: «نه تاریخ‌ت برای‌م مهم است و نه جغرافی‌ت». نویسنده از این که دوباره به تهرانِ قدیم رفته است نمی‌هراسد: «نه به پشت و روی سجلّ‌ت کاری دارم، نه به زیر و روی حرفِ مردم»، زیرا «نقلِ لوطی‌گری» است و بازیابی دوباره‌ی هویت یا همان «سجل». این هم از این لوطی‌گری نویسنده است که همان بندِ اولِ قصّه‌اش بند را آب می‌دهد: «نقلِ لوطی‌گری نیست».

در شخصیّت‌پردازی هم گامی دیگر از قوّتِ رضای امیرخانی را در نوشتن می‌بینیم. آن هم این که قیدار از جهاتِ مختلفی شبیهِ علیِ فتّاحِ «منِ او»ست. یکی؛ هر دوی این‌ها نه تنها دست‌شان به دهن‌شان می‌رسد که دستِ چند جین آدم را هم به دهن‌شان می‌رسانند. هر دوی این‌ها لوطی‌مسک‌اند. هر دوی این‌ها شخصیّتی هم‌سان با اصول مذهبی دارند. (نشان به آن نشانی که هر دو از نوشیدنِ شراب ابا می‌کنند و از قمار هم دوری. که حضرتِ حق در قرآن فرمود نزدیک شدن به شیطان در پیروی از این دو امر است). هر دوی این‌ها ادبیّات و رفتارهایی ویژه دارند. رفتارهایی جالب که از شخصیّت‌پردازی خلّاقانه‌ی نویسنده سرچشمه می‌گیرد. (ن.ک به کلِ «منِ او» و عاشقیِ پیش‌رو و تکرارِنشدنیِ علیِ فتّاح و هم‌چنین بنگرید به رفتارهای قیدار از  نحوه‌ی آزادسازی استاد تا رنگی کردنِ سیاه‌وسفیدها تا سرکار گذاشتنِ سرتنگ و تا لنگرِ پاسیّد تا…) شخصیّت‌پردازی هر دو این‌ها پر از نکات بدیع است با تِمِ جوان‌مردی و باصفتی. اما چنین شباهت‌هایی موجب نشده که احساس کنید نویسنده در وادیِ تکرار افتاده است. زیرا با وجود این که ویژگی‌های شخصیّتی قیدار و علیِ فتّاح بسیار به هم شبیه است، ولی ادبیّاتِ آن‌ها و خلاقیّت‌های‌شان، یعنی رویه‌ی برخوردهای‌شان، بسیار متفاوت است از یک‌‌دیگر.

دیگر شباهت این دو اثر در شخصیّت‌پردازی، شباهت‌های کارکردی درویش مصطفی و گلپا است. یعنی همان طور که درویش مصطفی در جاهایی از اثر کمک‌حالِ علی می‌شود و او را از رنجِ مشکلاتِ روحی‌اش آزاد می‌کند، سیّدِ گلپا هم چنین کاری را انجام می‌دهد. که قطع به یقین سیّدِ گلپا شخصیّت به‌تر و واقعی‌تری است تا درویش مصطفی؛ که سیّالیّت در فضا و زمان باعث می‌شد او را کم‌تر باور کنم. ادامه مطالعه …

● قدیس

اردیبهشت ۲۴

● نگاهی کوتاه به رمان «قدیس» نوشته ابراهیم حسن بیگی
آخرین روزهای سال ۱۳۹۰ با انتشار جدیدترین رمان ابراهیم حسن‌بیگی مصادف شد که پیش از این با سه رمان «ریشه در اعماق»، «اشکانه» و «محمد» رمان قدیس(ص) توانایی خود را در نوشتن رمان‌های خوش‌ساخت نشان داده بود.

ویژگی قابل ملاحظه در این رمان‌ها شیوه پرداخت متفاوت او در هر سه اثر است. حسن بیگی در روایت داستان‌های خود بر طبل تکرار نمی‌کوبد و در هر یک از رمان‌هایش شیوه‌ای نو را می‌آزماید، اما در همه رمان‌هایش حرف اول را نثر روان و ضرب آهنگ تند کلمات می‌زند؛ نثری که از اولین مجموعه داستان‌هایش او را جزو نویسندگان خوش نثر قرار می‌دهد.

رمان «قدیس» هرچند یک رمان به ظاهر دینی و تاریخی است و به زندگی و حکومت پنج ساله امام علی (ع) می‌پردازد اما روایتی غیرتاریخی دارد و هرگز از کلیشه‌های رایج داستان‌های دینی معاصر پیروی نمی‌کند.

این رمان در واقع داستان یک کشیش روس است که به گردآوری کتاب‌های قدیمی به‌ویژه نسخ خطی علاقه‌مند است؛ نسخی که بعد از فروپاشی شوروی «مثل قارچ از پستوهای مردم در جمهوری‌های سابق بیرون می‌آید» و کشیش آنها را خریداری و نگهداری می‌کند.

داستان رمان از جایی شروع می‌شود که یک جوان تاجیک پیشنهاد فروش کتابی را می‌دهد که مدعی است متعلق به ۱۴۰۰ سال پیش است. کیشش که باور ندارد چنین کتابی وجود خارجی داشته باشد آن را به امانت می گیرد تا بررسی کند.
کشیش زمانی به ارزش واقعی و قدمت ۱۴۰۰ ساله اثر پی می‌برد که جوان تاجیک به دست دو جوان روس که قصد سرقت کتاب را از او داشتند به قتل می‌رسد. از آن پس کشیش نیز در معرض خطر قرار می‌گیرد.

بررسی‌های اولیه نشان می‌دهد که بخش اول کتاب دست‌نوشته‌های مردی به نام عمرو عاص است که روی کاغذهای باستانی پاپیروس مصری یاداشت‌هایی نوشته و از جنگی به نام صفین و از مردانی به نام علی و معاویه نام می‌برد.

در این بخش از رمان آنچه برای کشیش اهمیت دارد، قدمت تاریخی این کتاب است، اما در نیمه شبی که مشغول خواندن کتاب است در عالم واقع یا رویا ( که نویسنده با زیرکی مرز آن را مشخص نکرده) حضرت عیسی مسیح (ع) بر او ظاهر شده در حالی که طفلی در آغوش خود دارد. مسیح، نوزاد را به دست کشیش می‌دهد و از او می‌خواهد که از او به خوبی مراقبت کند.

از ان پس کشیش فکر می‌کند که باید پیوندی بین این کتاب و این سفارش حضرت مسیح (ع) وجود داشته باشد. بنابراین ضمن مراقبت از کتاب درصدد برمی‌آید که درباره شخصیت اصلی کتاب یعنی علی (ع) بیشتر مطالعه کند. از سویی با حمله سارقان و قاتلان جوان تاجیک به کلیسا امنیت جانی خود را در مخاطره می‌بیند و تصمیم می‌گیرد که به اتفاق همسرش مدتی را در بیروت و نزد پسرش زندگی کند. ادامه مطالعه …

|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۳
درباره «قِیدار» ۱- نوشته‌ای در مورد قیدار، برادر فاطمی‌صدر، برادر خانعلی‌زاده، و چیزهای دیگر.
*آرش سالاری

قیدارصفر

دار ِ قیدار، یعنی داری که قالی ِقصه ی قیدار بر آن نشسته است و نقش خورده است. یعنی آن تار و پودهایی که اصل هستند ولی دیده نمی شوند، چارچوب هستند ولی در سایه ی قصه ی قالی رفته اند و دیده نمی شوند. این نوشته در بیان آنهاست. و دار ِ قیدار یعنی داری که سر قیدار آخر بالای آن می رود. حتی اگر خودش نفهمد. حتی اگر خیال کند که زنده است. و این نوشته در بیان آن ست.

یک
قصه ی قیدار، آن چیزی نیست که مهر و فارس و ایسنا و ایبنا در موردش نوشته اند. آن خلاصه ی یک پاراگرافی که یک ماه است همین طور همه بازنشر می کنند. قصه ی مردی که اسمش قیدار است و تنها است و لوطی است و چه و چه. نه. قیدار قصه ی آدم های دیگری است؛ قصه ی شاهرخ، که قرتی است و آینده از آن اوست و نه قیدار، قصه ی ناصر، که فکر می کند آدم کور رنگ ها برایش اهمیتی ندارند و قیدار هم، قصه ی میرزا، که تنها کسی است که قیدار را ماورایی نمی بیند، قصه ی صفدر، که قیدار را گران می فروشد و گران تر باز می خرد، و قصه ی هاشم، که از قصه ی قیدار، دق می کند و می میرد. قیدار، قصه ی قیدار نیست، قصه ی آدم های دیگری است که در سایه ی قیدار است که دیده می شوند. که قیدار آنقدر دیده شده است که نیاز به قصه شدن ندارد. قصه مال فراموش شده هاست. به قول ما طلبه ها، مال آنها که«حرف»ی هستند و تنهایی، به شمار نمی آیند و دیده نمی شوند، تا وقتی که کنار«اسم»ی بیایند. آن وقت است که دیده می شوند. و قیدار آنقدر«اسمی» است که هم بی نیاز از قصه شدن باشد و هم بشود به خاطرش چهار معنای حرفی دیگر به ساحت وجود بیایند. قیدار قصه ی آنهاست، نه قیدار.

دو

مهدی فاطمی صدر می گوید که روشنفکری دینی، به جمیع اقسامش، هم انحرافی در مسیر دین ورزی است، و هم ناتوان از زایش فکری و صرفا قادر به نفی،«مثل» ِ رضا امیرخانی خود روشنفکر مسلمان دان که به«امام خامنه ای» توصیه می کند به ژنرال پترائوس اقتدا کند. مهدی خانعلی زاده می گوید که روشنفکری دینی، زنده است و پویا و یکه تاز آینده ی عرصه ی دین و تنها راه آن،«برخلاف» ِ رضا امیرخانی که نه روشنفکر است و نه مسلمان که برای«سیدعلی عزیز» نسخه ی رهبری ژنرال پترائوس می پیچد. رضا امیرخانی یک دشمن مشترک کلاسیک است که در بیست سال نیم میلیون نسخه تیراژ، و بیشتر از آن مخاطب، داشته است در میان دقیقا همان کسانی که بالا بر سرشان دعواست.

سه

قیدار همان قدر که به بهانه ی اسمی، شرحی برای چند حرف-شاهرخ و ناصر و میرزا و صفدر- شده است، خودش، کلش، حرفی است و جزئی برای نشان دادن یک کل بزرگ تر که به اش راه ندارد؛ قصه ی یک سید و یک شیخ. سیدی که قصه ی قبیله اش خیلی بزرگ تر از قیدار است و شیخی که او هم قصه ی قبیله اش خیلی بزرگ تر از قیدار است. یکی در منتها الیه سفیدی و دیگری در منتها الیه سیاهی؛ قصه ی سیدِ روحانی ِ مردم دار ِ دین دار، و قصه ی شیخ ِ باز هم روحانی ِ اما حکومت دار و دین ندار.

قیدار ناخنکی به قصه ی دور و دراز این دو طایفه هم هست. قصه ای که حقش، چه در سمت روشنش و چه در سمت تاریکش، با هیچ سیصد صفحه و سه هزار صفحه و سیصد هزار صفحه ای ادا نمی شود. اما می شود ناخنکی به آن زد و آدرسی ازش داد، برای ثبت اصلش.

چهار
یدالله رویایی  می گفت که نویسنده ای(امیرخانی) که خودش را روشنفکر می داند و به ایمانش افتخار می کند و به زبانش عشق می ورزد، خمیره ای از بدویت و نطفه ای از جهل و تعصب دارد. یونس تراکمه می گفت که بعضی ها(رضا امیرخانی) عمری ملازم رکاب بودند و سفرنامه نوشتند و از همه ی امکانات استفاده کردند و هیچ وقت دغدغه ی چاپ و نشر و پخش نداشتند و حالا هم خود را روشنفکر می دانند. رضا امیرخانی اینجا هم یک دشمن مشترک کلاسیک است. از روشنفکر خارج نشین، تا روزنامه نگار داخل نشین. که کتاب هایش یک هفته ای مجوز می گیرند و در هر نمایشگاه و فروشگاه دولتی ای عرضه می شوند.

ادامه مطالعه …

ارمیا

اردیبهشت ۱۹

|پرونده ای برای «آقا رضای امیرخانی»-۲
درباره «ارمیا» ۱- معرفی و گزیده ای از اولین رمان رضا امیرخانی
ارمیا-رضا امیرخانی*کتابستان: به بهانه انتشار رمان جدید رضا امیرخانی، «قِیدار»، پرونده ای پیرامون این نویسنده و آثارش گشوده ایم. در این پرونده قصد داریم به لطف خدا به همه آثار او بپردازیم! شما هم می توانید دستی در این پرونده ی گشوده داشته باشید، نقد، معرفی، گزیده و … درباره آثار رضا امیرخانی را برای ما ارسال کنید!
ارمیا عنوان اولین رمان رضا امیرخانی نویسنده ایرانی می‌باشد. وی این کتاب را در سال ۱۳۷۲ هجری شمسی نوشت. این کتاب توانست جایزه برتر بیست سال داستان نویسی ادبیات دفاع مقدس ایران را کسب نماید.
«ارمیا» نوشته رضا امیرخانی، داستان سرگشتگی و شوریدگی جوانی است که پذیرش زندگی بعد از جنگ برایش ناممکن جلوه می کند. زندگی که نه در آن مصطفی، رفیق هم سنگرش، هست و نه شور، معنویت و سادگی لحظات جبهه. او رفیق خودش را بعد از آتش بس با شلیک شدن خمپاره‌ای در سنگر از دست داده و یقین دارد مصطفی آخرین شهید جنگ است.
این دانشجوی جوان معماری که برخلاف نظر خانوادهٔ مرفه‌اش، تصمیم می‌گیرد به جبهه برود، مصطفی؛ نماد همه خوبی‌ها را از دست داده و شهادت او تاثیری عمیق بر روحیه اش گذاشته است. بعد از بازگشت به خانه یاد و خاطره مصطفی هنوز با ارمیا است و او همیشه مصطفی را درنظردارد و نمی‌خواهد به جز یاد او چیزی به ذهنش خطور کند. فاصله زیادی میان ارمیا و آنچه در جامعه می گذرد وجود دارد و برای همین او منزوی و مردم گریز می شود.
خاک جنوب برای ارمیا مانند آب شده و او خودش را در آب خفه کرده است. در سراسر داستان و اتفاقاتی که برای ارمیا رخ می دهد او ماهی حلال گوشتی است که به خودش می پیچید. این مضمون در آخر داستان و زمان شنیدن خبر فوت امام(ره) بیشتر نمایان می شود. آنجا که نویسنده می گوید:

«ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگی‌شان آب است. وقتی ماهی از آب جدا می‌شود و روی زمین بیافتد، تازه زمینی که آرام تر از دریا است، شروع می‌کند به تکان خوردن.
ماهی دست و پا ندارد(!) وگر نه می شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را به زمین می کوبد. ماهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند می شود. با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را دنبال می کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد در طی این بالا و پایین پریدن‌ها مقداری از فلس هایش از پوست جدا می‌شود و روی زمین می ماند البته بعضی ماهی‌گیرها اشتباه می کنند و روی شکم ماهی سنگ می گذارند تا بالا و پایین نپرد(!)
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد. خشم، عجز، تنهایی، خفقان… اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!»

.

دکتر بی اختیار جلو پای مرد بلند شد. قدی متوسط ریش هایی که فاصله‏ ای با موها نداشتند چشم هایی سیاه، لبانی بسته، که قیافه ای خشن اما معصومانه به مرد می داد انگار تمام خوبی های عالم را در چهره ی مرد دیده بود خوبی پدر، نوازش مادر، محبت همسر و حتا معصومیت ساناز را …
-بفرمایید بنشینید
سر ارمیا پایین آمد چشمانش با مکثی طولانی بسته شد. مثل یه تشکر بود …به تنها کاغذ درون پرونده خیره شد ..
نام: ارمیا معمر
سن: نوزده سال
مدت حضور در جبهه : شش ماه
ناراحتی کلی: جراحی ترکش در کمر
شغل: دانش جو (دکتر بی اختیار از زیر عینک نگاهی به ارمیا کرد می توانست دانشجو هم باشد)
توضیحات: بیمار از هفته ی گذشته به ترین و شاید تنها دوستش در جبهه را جلو چشمش از دست داده بعد از دو روز دوستانش وجود ترکش در کمر و خونریزی خفیف او را متوجه شدن اما خودش هیچ نگفته بودمعاینه شود احتمال موج گرفتگی و اندوه شدید یا افسردگی.
پزشک گردان ۲۴لشکر امیرالمومنین
دکتر معتمدی

دکترپرونده را بست به ارمیا نگاه کرد
-آقای ارمیا، درست گفتم؟ حال تان چه طور است؟
-این وظیفه ی شماست که بفرمایید حالم چه طور است و گر نه من همان جا هم گفتم نه بد نه خوب
-خوب شما دوستی را از دست دادید. خیلی به تان نزدیک بود نه؟
-مصطفا! نه! اصلا به من نزدیک نبود اگر نزدیک بود که من الان اینجا نبودم من هم شهید شده بودم. مصطفا کجا و من کجا؟! او یک مرد بود بزرگ بود. البته من هم بزرگ می شوم …
-ببخشید وسط حرفتان می ایم اما خود این بزرگ شدن خیلی خوب است ما به این حالت امیدوار کننده می گوییم…
-شما هم ببخشید وسط حرف تان می آیم من بزرگ می شدم، اما مثل ناخن. من را کند و رفت…
دکتر بغضش را نیمه کاره خورد.
-پس بنویسیم شهید خیلی هم به شما نزدیک نبود.
-نه ننویسید! بنویسید نزدیک بود. خیلی هم نزدیک بود. یک متر بیشتر فاصله نداشت. بنویسد سعادت نداشته. بنویسید شانس نبوده. مسأله یک مسأله ساده احتمال نیست و گرنه هم او باید می رفت و هم من، یک متر که فاصله ای نیست. بنویسید ارمیا معمر آدم نیست. ناخن است. باید گرفتش، باید کوتاهش کرد بنویسید هنوز هم آدم نشده و گرنه من که تازه نمازم تمام شده بود بنویسید…
-می نویسم. می نویسم همه اش را …
ارمیا خیلی حرف زده بود، این را از حرف های دکتر فهمید. دستش را در جیبش برد انگشتانش با چیزی درون جیبش بازی می کردند
-ببخشید طبق وظیفه باید یک نوار مغز از شما بگیرم اما دستگاه خراب است چون …
-خوب نوار مغز هم خیلی لازم نیست من مشکل بینایی دارم یعنی با بخش چشم پزشکی کار دارم
-با بخش چشم پزشکی! کارتان چیست؟!
ارمیا دستش را از جیبش در آورد.
می خواستم شماره این را برایم تعیین کنند.
شیشه ی عینک مصطفا بود همان که در تاریکی  پیدا کرده بود. با لکه ی قهوه ای از خون خشک شده ی مصطفا
دکتر شیشه را گرفت، این شیشه مال یه آدم دوربین است با دیوپتری حدود…
ارمیا آرام تکرار می کرد:  «دوربین ،یک آدم دوربین»
بعد اشکش بود که روی ریش هایش برق زد. گفت:
-خیلی دوربین بود جاهایی را می دید که من نمی دیدم، کمتر کسی آن جاها را می دید، مطمئنم از داخل سنگر انتهای بهشت را می دید ولی نه از آنهایی که شیر و عسل و حوری ها را دید بزنند. مصطفا می توانست طول وجودت را اندازه بگیرد. می توانست بیاید داخل بدنت نه مثل رادیولوزیست. می توانست سنگ قلب را بشکند، قلبت را دیالیز می کرد…
دکتر شیشه ی عینک را روی میز گذاشت. صورتش را میان دست هایش پنهان کرد. از اتاق بیرون رفت. ارمیا آرام از اتاق بیرون آمد. سرباز وظیفه مبهوت کنار در ایستاده بود…

|پرونده ای برای «رضا امیرخانی»-۱
زندگی نامه خودنوشت

رضا امیرخانیزاده شدن به تاریخِ بیست و هفتمِ اردیبهشت ماهِ ۵۲ی شمسی،
بزرگ شدن در فضای پرهیجانِ انقلاب اسلامی.
گه‌گاه با کیفِ کودکانه‌ای پر از اعلامیه پوششی بودن برای کارهای پدری
و گه‌گاه هم‌بازی بودن با ادموند و آربی و آرش در محله‌ی بیست و پنج شهریور در تهران.
بحرانِ اول شدن و بیست گرفتن در هر آن چه که می‌شد در دوره‌ی دبستان
راستی، یک بار هم بوسیدنِ دستِ امام به سالِ ۶۱…

بعدترک، سال ۶۲، رفتن به مرکزِ آموزش تیزهوشِ علامه‌ی حلی که قبل از تاسیسِ سازمانِ استعدادهای درخشان(۶۶) زیرِ نظر معاونتِ آموزشِ استثنایی، عقب‌افتاده‌ها بود…
بزرگ شدن در فضایی سرشار از تکثر و تنوع در علامه حلی تهران و رفاقت… رفاقت با کلی رفیق که هنوز که هنوز است موی‌شان را با عالم و آدم عوض نخواهم کرد…

گرفتار شدن در گروهی سه نفره به سرپرستی جوانی مهندس که از جنگ برگشته بود و پروژه‌ی موشکی‌ش تمام نشده بود و طراحی و ساختنِ هواپیمای یک نفره‌ی غدیر-۲۴ و شاید هم جایزه گرفتن در ۶۹، در چهارمین جشن‌واره‌ی اختراعات و ابتکاراتِ خوارزمی که البته اول شدنِ در آن کم‌ترین فایده‌ی آن پروژه بود…

قبول شدن در رشته‌ی مهندسیِ مکانیک دانش‌گاهِ صنعتی شریف.
کار کردن در پروژه‌ی هواپیمای دو نفره‌ی آموزشی غدیر-۲۷ و هم‌زمان گرفتنِ مدرکِ خلبانیِ شخصی (پی.پی.ال.) به عنوانِ جوان‌ترین خلبانِ شخصیِ کشور در آن سال‌ها، به سالِ ۷۱ تا بپرانم غدیر-۲۷ را به عنوانِ خلبانِ آزمایشیِ گروه…

عضو شدن در هیات مدیره‌ی موسسه‌ی خصوصی هواپویان به سالِ ۷۱ که قرار بود به همتِ مردانی میان‌سال‌تر صنعتِ هوایی را به میانِ مردم ببرد…
رد شدنِ پروژه‌ی غدیر-۲۷ در مزایده‌ای داخلی و دولتی و عوض‌ش دادنِ پروژه‌ی دولتی به یک شرکتِ خارجی! به سالِ ۷۲…

افسرده شدن و بازگشتن به جنین تولد، دبیرستانِ علامه حلی و معلمی و هم‌زمان راه انداختنِ معاونتِ پژوهشی دبیرستان و فعالیت در آن از سالِ ۷۲ تا ۷۴ که حاصل‌ش چند مقام شد برای دوستانِ کوچک‌ترِ آن‌روز و برادرانِ امروزم در جشن‌واره‌های دانش‌آموزیِ خوارزمی…

راستی، مدتی هم کار کردن در هیات تحریریه‌‌ی نشریه‌ی روایت که مخصوص دانش‌آموزان و فارغ‌التحصیلان استعدادهای درخشان بود، از سالِ ۷۰ تا ۷۲٫
و البته شاعر شدن در چندین دوره از دوازده دوره شب‌های شعرِ انقلاب اسلامی علامه حلی با آن مخاطب‌های فراوان و دوست‌داشتنی.

و خدمت‌گزارِ خدمت‌گزاران بودن در هیاتِ خدمت‌گزارانِ اهلِ بیت از تاسیس‌ش در سال ۷۰ تا همین حالا و به مددِ ارباب تا تهِ کار…
بعدترک هم ساختن و نصب کردنِ یک تنورِ خورشیدی در بشاگرد با همان برادرانِ علامه حلی به سالِ ۷۹…
هم‌زمان نوشتنِ داستان و مقاله در شماره‌های میانی تا پایانیِ ماه‌نامه‌ی نیستان، از ۷۵ تا ۷۶٫
بعدتر سفری به ایالاتِ متحده به سالِ ۷۹٫
راه‌ انداختنِ سایتِ لوح به سالِ ۸۱ و سردبیری‌ش تا سالِ ۸۴… که در زمانِ خود پرمخاطب بود و …
داشتنِ یک کارِ تجاریِ شخصی از سالِ ۸۱ تا ۸۳ و شاید هم تا همین حالا…
ریاستِ هیات مدیره‌ی انجمن قلم ایران از سالِ ۸۴ تا ۸۶، ساختنِ سالن و کتاب‌فروشیِ انجمنِ قلمِ ایران، برگزار کردنِ جشن‌واره‌ی سلام بر نصرالله هم‌زمان با جنگِ سی و سه روزه و فرستادنِ بزرگ‌ترین کاروانِ اهلِ فرهنگِ ایرانی به لبنان به سالِ ۸۶ و سه نقطه‌های فراوان که اقلِ حسن‌ش شناختن آدم‌ها بود به قیمتِ هدیه‌ی دو سال از عمر…
و از همه شیرین‌تر، سفر به همه‌ی استان‌های کشور و بیست و دو کشورِ دنیا.

و حالا که برخی نویسنده‌ام می‌خوانند، منتشر کردنِ
۱- رمانِ ارمیا به سال ۷۴ که جایزه‌ِ بیست سال داستان‌نویسیِ دفاعِ مقدس سال ۷۹ را گرفت و تقدیرِ ویژه‌ی اولین جشن‌واره‌ی مهر و دومین کتابِ سالِ دفاعِ مقدس.
۲- مجموعه‌ی داستانِ ناصر ارمنی به سالِ ۷۸
۳- رمانِ منِ او به سالِ ۷۸ که سالِ ۷۹ جزوِ سه کتابِ برگزیده‌ی منتقدان مطبوعات شد و البته تقدیرِ ویژه‌ی دومین جشن‌واره‌ی مهر.
۴- داستانِ بلندِ ازبه به سالِ ۸۰
۵- سفرنامه‌ی داستانِ سیستان به سالِ ۸۲
۶- مقاله‌ی بلندِ نشتِ نشا به سالِ ۸۳
۷- رمانِ بیوتن به سالِ ۸۷ که برنده‌ی جایزه‌ی اول جشن‌واره‌ی حبیب غنی‌پور شد به سالِ ۸۸ و البته نام‌زدِ نمایشیِ جایزه‌ی جلالِ ارشاد بود در میانِ پنج گزینه‌ی نهایی که هیچ‌کدام جایزه نبردند
۸- گزیده‌ی یادداشت‌ها(ی ۸۱ تا ۸۴) به نام سرلوحه‌ها به سال ۸۷
۹- مقاله‌ی بلند نفحات نفت به سال ۸۹
۱۰- و جانستان کابلستان، گزارش سفر به افغانستان به سالِ ۹۰
۱۱- رمان قیدار به سال ۹۰ و ۹۱

 و همه‌ی این زیادی‌ها را نوشتن و آن کمی‌ها را ننوشتن… چه می‌ارزد برای کسی که خوب می‌داند هنوز کاری نکرده است…

ولایت نامه علامه طباطبایی● کتاب الکترونیک شماره ۶- کتاب «ولایت نامه» اثر علامه طباطبایی
عنوان : ولایت نامه(۱۶۴ ص)
نویسنده: علامه سید محمد حسین طباطبائی
انتشارات: روایت فتح
سال انتشار: ۱۳۸۶
قطع: رقعی
قیمت: ۱۸۰۰۰ ریال

● معرفی
«ولایت» از مباحث مهم عرفان نظری است که پایه های استوار فلسفی نیز دارد؛ در حقیقت، ولایت مرتبه پایانی سیر عرفانی است و عارفان در رسالات و مکتوبات خویش با عبارت های گوناگون از آن یادکرده اند. علامه طباطبایی نیز به بزرگان عرفان الهی تاسی جسته و با تالیف رسالة الولایه، به شرح سیر معنوی و سلوک روحانی پرداخته و اثری شگرف و قابل تحسین به بار آورده است.
در این رساله، اصول و مبانی سلوک عرفانی بر نهج شیعی و مبتنی بر آموزه های قرآنی آمده است.

نسخه الکترونیک کتاب را با کلیک بر روی عنوان آن دریافت کنید:
ولایت نامه

● نمایشگاه کتاب ۴ – نمایشگاه کتاب تهران و مخاطبانش
* یادداشت شفاعی عبدالمجید نجفی
نمایشگاه کتاب تهران با ویژگی هایش از ۴ طیف مختلف، مخاطب دارد؛ دسته اول دانشجویانی هستند که به دنبال کتاب های نایاب یا چاپ اول به نمایشگاه می آیند تا ضمن خرید از تخفیف هم بهره مند شوند.
دسته دوم از افرادی که به نمایشگاه کتاب می آیند، نمایندگانی از کتابخانه های عمومی سراسر کشور هستند که برای خرید عمده و به دنبال تجهیز کتابخانه ها در این مکان حاضر می شوند و برخی از افراد که اتفاقا با کتاب هم همسو هستند، به دنبال هدف خاصی نبوده و برای بازدید می آیند و احتمالا چند کتاب هم خریداری کنند.
به گفته این نویسنده قشر عظیمی از مخاطبان نمایشگاه را افرادی تشکیل می دهند که دغدغه کتاب و کتابخوانی ندارند و تنها برای پرسه زنی به نمایشگاه کتاب می آیند.
نجفی با اشاره به این که قشر فرهیخته در اقلیت قرار دارند، قشر فرهیخته را در بین مخاطبان نمایشگاه در اقلیت می داند اما با این وجود از آن ها به عنوان مخاطبان اصلی نمایشگاه کتاب یاد می کند.

● عملکرد رسانه ها محدود به روزهای برگزاری نمایشگاه نباشد
او می گوید: مخاطبان فرهیخته نمایشگاه هستند که نحله های مختلف فکری را می شناسند و دقیقا می دانند که به دنبال چه هستند و ناشران هم می توانند از فرصت نمایشگاه استفاده کرده و از حضور این فرهیختگان در غرفه های خود البته با توجه به شخصیت فرهنگی شان استفاده کنند.
وی معتقد است نمی توان برای استفاده بهتر مخاطبان نمایشگاه راه کاری پیشنهاد داد؛ آن هایی که کتاب را می شناسند به دنبال کار خود هستند اما رسانه ها می توانند در بالابردن آگاهی مخاطبان عام نقش زیادی داشته باشند.
نجفی در این باره ادامه می دهد: رسانه ها نقش زیادی در توجیه مخاطب برای بازدید از نمایشگاه کتاب بر عهده دارند به شرطی که برنامه های خود در این مورد را محدود به روزهای نمایشگاه نکرده و از مدت ها قبل به آن بپردازند.
نویسنده کتاب «راز گمشده خاور» روند برگزاری نمایشگاه کتاب در ایران را مثبت ارزیابی می کند و می گوید: در کشور ما با این ویژگی های فرهنگی نمایشگاه کتاب “خیرالموجود” است و اگر بتوان در کنار متن –ارائه آخرین دستاوردهای ناشران- به حاشیه هم پرداخت، بهتر هم خواهد شد.
به اعتقاد این نویسنده نمی توان انتظار چندانی برای تغییرات اساسی در نمایشگاه داشت و ممکن است یک دوره منسجم و در دوره ای با انسجام کمتر برگزار شود اما در مجموع بضاعت ما همین است و باید به تمام کسانی که برای برگزاری نمایشگاه کتاب تلاش می کنند “خسته نباشید” گفت.

● مسئولان از ایده های مختلف استفاده کنند
نجفی پیشنهادی هم برای مسئولان نمایشگاه کتاب دارد و آن اینکه بهتر آن است که مسئولان از ایده های فرهیختگان نیز استفاده کرده و تریبونی برای پیشنهادات این چنینی در نظر بگیرند.
ارائه اطلاعات در نمایشگاه اگر با جزییات بیشتری همراه باشد، بهتر است و می توان با ایجاد غرفه های بیشتری در بین سالن ها برای جستجوی کامپیوتری به مردم کمک کرد و یا کتابچه هایی با جزییات بیشتری به مخاطبان ارائه کرد.
به عقیده من اگر افرادی به صورت فیزیکی در نمایشگاه کتاب و به صورت مشخص به مردم راهنمایی کنند، از سردرگمی مخاطبان کم می کند.

● گپ و گفت در جذب مخاطب موثر است
نجفی معتقد است حضور افرادی آگاه و آشنا با کتاب در غرفه های فروش کتاب، ضمن راهنمایی مخاطبان برای خرید کتاب و بهره مندی بهتر از نمایشگاه در جذب شان به سوی کتابخوانی تاثیر زیادی دارد.
کتاب «من و سنگ و لیلای مجنون» نوشته عبدالمجید نجفی قرار است در بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه شود.
نجفی در این باره این کتاب می گوید: «من و سنگ و لیلای مجنون» مجموعه ۲۰ داستان، تلفیقی از شعر و داستان است و از سوی نشر «منادی تربیت» به چاپ خواهد رسید.

● نمایشگاه کتاب۳- نظرات نویسندگان و صاحب نظران درباره نمایشگاه کتاب
* در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب نویسندگان از دغدغه هایشان در حول محور کتاب و کتابخوانی می گویند.

نمایشگاه کتاب یک مانور فرهنگی برای تشویق مردم به کتاب است
محسن مومنی گفت: نمایشگاه کتاب یک مانور بزرگ فرهنگی است تا مردم تشویق شوند و به کتاب روی آورند.

تنها یک روز در سال به فکر کتاب نباشیم
راضیه تجار معتقد است نمایشگاه کتاب مکانی فرهنگی بوده و مخاطبان باید با آگاهی و هدفمند به آنجا مراجعه کنند و بازدید هدفمند در گرو این است که افراد در طول زندگی عادی هم به کتاب فکر کنند نه اینکه فقط در ده روز برگزاری نمایشگاه به فکر آن باشند.

نظام دقیق اطلاع رسانی طراحی شود
فاضل نظری گفت: اگر یک نظام دقیق اطلاع رسانی طراحی شود تا افراد بازدید کننده بتوانند از فرصت ده روزه نمایشگاه استفاده بیشتری ببرند، نمایشگاه موثرتری خواهیم داشت.
بنابراین گزارش سلسله گفتگوهای سرویس فرهنگی حیات درباره نمایشگاه کتاب با افتتاح بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، این بار به صورت میدانی انجام خواهد شد و در همین قالب با عنوان “با اهالی قلم در نمایشگاه بیست و دوم کتاب” منتشر خواهد شد.

نبود مکان مناسب، بزرگترین رویداد فرهنگی کشور را قربانی کرده است
ابراهیم حسن بیگی؛ نویسنده معتقد است نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بزرگترین رویداد فرهنگی ایران است که بدون داشتن مکان مناسب برای برگزاری، آن را قربانی می کنیم.

نمایشگاه کتاب “خیرالموجود” است
عبدالمجید نجفی؛ نویسنده گفت: در کشور ما با این ویژگی های فرهنگی، نمایشگاه کتاب “خیرالموجود” است و اگر بتوان در کنار متن –ارائه آخرین دستاوردهای ناشران- به حاشیه هم پرداخت، بهتر خواهد شد.

نمایشگاه کتاب فروشگاه نیست
نمایشگاه کتاب در ایران در واقع تنها فروشگاه بزرگی است که می‌توان هر ساله با لیست کردن کتاب‌های مورد نیاز، آن‌ها را تهیه کرد. در صورتی ‌که صرف نمایشگاه کتاب فروشگاه نیست بلکه ارتباط نویسندگان و ناشران با هم و با مردم است و تشویق مردم به کتاب‌خوانی و در اصل محل تعامل نویسندگان تبدیل شده به فروشگاهی که فروشنده کتاب‌ها در آن هیچ اطلاعاتی درباره کتاب‌ها ندارند و شاید اصلاً اهل مطالعه و کتاب‌خوانی نیز نیستند تا حداقل اگر کسی درباره کتابی سؤال کرد توانایی توضیح و تبلیغ یا نقد کتاب‌ها را داشته باشند.

مهم ترین مشکل نمایشگاه اطلاع رسانی است
محمدکاظم مزینانی معتقد است اطلاعات لازم باید زمانی قبل از نمایشگاه کتاب به مردم داده شود که فرصت تصمیم گیری و برنامه ریزی داشته باشند.

نمایشگاه کتاب زیباترین ازدحام جمعیت است
احمد عربلو؛ نویسنده گفت: استقبال بی نظیر مردم از نمایشگاه کتاب یکی از مهم ترین ویژگی های آن است که بر خلاف سایر شلوغی ها آزاردهنده نیست.

مکان ثابت وضعیت آرمانی نمایشگاه کتاب است
ابراهیم خدایار معتقد است با کوچک تر شدن فضای نمایشگاه کتاب و آمدن به مصلی، نمایشگاه وضعیت مناسب تری پیدا کرده اما برای داشتن یک وضعیت آرمانی به یک مکان ثابت ویژه نمایشگاه نیاز داریم.

بخش کتاب های درسی و آموزشی از نمایشگاه کتاب تفکیک شود
«سعید بیابانکی» ضمن ابراز نارضایتی از ازدحام جمعیت و شلوغی نمایشگاه کتاب، پیشنهاد داد؛ نمایشگاه کتاب های درسی به صورت مجزا و در فصلی دیگر برگزار شود.

نارسایی صنعت نشر بر دوش نمایشگاه می افتد
منچهر اکبرلو معتقد است بخش هایی از صنعت نشر ما بسیار کهنه عمل می کنند و نارسایی های آن ها بر دوش نمایشگاه می افتد.

فرهنگ ما، فروش در نمایشگاه است
کامران پارسی نژاد گفت: متاسفانه فرهنگ ما فروش در نمایشگاه است و مشاوره دادن به مخاطبان مرسوم نیست.

|پرونده ای برای کتاب «پایی که جا ماند»-۲
گفتگو با سیدناصر حسینی‌پور، نویسنده کتاب «پایی که جا ماند»
*محمدرضا شهبازی

وقتی وارد ساختمان شد همان مسافت کمی که پیاده راه رفته بود، درد کمرش را تشدید کرده بود و باعث شده بود تا نفس نفس بزند. پایی که در بغداد جا گذاشته بود طی کردن مسیر چند ده متری کوچه را برایش سخت می‌کرد. از آن چیزی که با خواندن شکنجه‌هایی که شده بود انتظار داشتیم جوان تر بود و از آن چیزی که در عکس‌ها دیده بودیم شکسته تر. و البته از آن چیزی که فکرش را بکنید گرم و صمیمی تر.
سید ناصر حسینی پور را می‌گویم. نویسنده کتاب «پایی که جاماند» که شامل یادداشت‌های روزانه او از زندان‌های مخفی عراق است. متن زیر حاصل گفتگوی ما با اوست که با گپ و گفت حواشی آن سه ساعتی طول کشید.

اگرچه در کتاب مفصلا توضیح داده اید اما لطفا یکبار دیگر ماجرای جبهه رفتن تان را ذکر کنید. چند ساله بودید که آن ماجرای فرار پیش آمد؟
سال ۶۵ و ۱۴ سال داشتم. من قبل از عملیات کربلای ۴ رفتم و رسماً در کربلای ۴ تخریب‌چی بودم. در کتاب دقیقاً شرح دادم که در ۱۳ سالگی از خانه فرار کردم و به شیراز رفتم، چون فکر می‌کردم از شهری غیر از شهر خودمان می‌توانم به جبهه اعزام بشوم. خانواده خیلی دنبالم گشتند. برایشان نامه نوشتم که در کردستان هستم، داریم با عراقی‌ها می‌جنگیم، روی سرمان خمسه خمسه می‌بارند، پدر جان! اگر شهید شدم، پرچم سیاه نزنید، پرچم قرمز بزنید، برایم گریه نکنید، شهید گریه ندارد و از این حرف‌ها. برادر شهیدم مهر روی پاکت پستی را دیده و فهمیده بود که من در شیراز هستم. البته من نمی‌دانستم دستم جلوی او رو شده است و موقعی که به خانه برگشتم از این شرمنده بودم که به آنها به‌دروغ گفته بودم که در کردستان با عراقی‌ها جنگیده‌ام. برادر شهیدم سر به سرم می‌گذاشت و می‌گفت: «سید! حضرت عباسی کجا بودی که آن نامه را نوشتی؟». گفتم: «یک نوشابه و یک ساندویچ سوسیس خریدم و روی صندلی ترمینال شیراز نشستم و این نامه را نوشتم.» این نگاه من و بچه‌های دهه ۶۰ بود به جنگ و تبعیت از ولی و جنگیدن با دشمن. این آرزوی ما بود.
ادامه مطالعه …

نمایشگاه کتاب● نمایشگاه کتاب۲- تاملی پیرامون «نمایشگاه بین المللی کتاب تهران»(قسمت دوم)
پیشنهاداتی برای تحول نمایشگاه کتاب به سمت مطلوب
*محمد حمزه زاده
به طور کلی، هر پیشنهادی در مورد ایجاد تغییر اساسی در روند برگزاری نمایشگاه تهران باید مبتنی بر طراحی مرحله ای و اجرای قدم به قدم باشد. این نوشته، به طرح یکی از راهکارهای تحول در این امر اشاره می کند و بنا را هم بر این گذاشته که اگر می خواهیم وضعیت توزیع کتاب در سطح کشور سامان یابد، باید به سمتی حرکت کنیم که:
۱٫ تولید کننده را از موضع رقابت با پخش کننده خارج کنیم.
۲٫ همزمان با آغاز این حرکت، شیب اختصاص تقریبا انحصاری یارانه را از وضع فعلی به سمت تزریق یارانه در بخش توزیع و در قدم های بعدی به سمت حذف کامل یارانه جا به جا کنیم.
۳٫ با کاستن توجه و کم کردن از انرژی فراوانی که امروز در بخش “تولید” در صنعت نشر مصرف می شود، و صرف وقت و بودجه در بخش ایجاد و تکمیل شبکه توزیع کشوری، کم کم خیال همه را از نگرانی نبود سیستم توزیع راحت کنیم.
۴٫ با اتخاذ تمهیداتی،(اعطای تسهیلات بلند مدت و کم بهره، حذف مقررات دست و پاگیر در نظام صنفی کتابفروشان، سرمایه گذاری در بخش آموزش نیروی انسانی متخصص کتابفروش، جداسازی اتحادیه ها و تعاونی های ناشران از کتابفروشان، توسعه بیمه سرمایه به معاملات بخش کتاب، و موارد دیگر) ریسک سرمایه گذاری در بخش توزیع را به حداقل برسانیم، تا رغبت عمومی برای تاسیس دفاتر توزیع و فروشگاه های عرضه کتاب افزایش یابد.
۵٫ تعریف و انتظار عمومی را از ویژگی ها و امکانات یک “فروشگاه استاندارد” عرضه محصولات فرهنگی و کتاب متحول کنیم.(تا جایی که هر کیوسک چهار دیواری مسقفی را به اعتبار اشغال دوازده متر زمین و عرضه صد یا دویست عنوان کتاب، فروشگاه ندانیم.)
۶٫ شبکه اطلاع رسانی و داد و ستد آمار موجودی فروشگاه ها را تا حد وضعی که در نظام بانکی کشور جلو آمده و گویای امکان وقوعش است، به روز کنیم.(تا هر خریداری در نقاط مختلف کشور با مراجعه به یکی از این کتابفروشی های استاندارد، بتواند اطلاعات لازم را در مورد موجودی، قیمت، ناشر، روشهای تهیه، و اطلاعات دیگر کتاب مورد نظرش به راحتی و در ظرف چند دقیقه به دست آورد و حتی سفارش خرید آن را بدهد.)
۷٫هر گونه خرید دولتی را از ناشران ممنوع کنیم و طرف تجاری همه خریداران کلان دولتی(مثل وزارت ارشاد و شهرداری ها و آموزش و پرورش) را موسسات پخش کننده در نظر بگیریم.
۸٫ نظام برگزاری نمایشگاه های کتاب را به قرار یک حرکت مرحله بندی شده متحول کنیم.

مورد هشتم، دقیقا مطلبی است که از ابتدای بحث، قصد بازگویی روش اجرای آن را دارم.

نمایشگاه کتاب تهران در وضع فعلی: وزارت ارشاد در چهار سال گذشته اجرای نمایشگاه کتاب تهران را به اتحادیه ناشران تهران سپرده است. معمولا هرساله در ماه آخر سال، ناشران بر اساس اطلاعیه هایی که از طرف مجری نمایشگاه منتشر می شود، در جریان شرایط برگزاری و نحوه اختصاص غرفه قرار می گیرند و با پر کردن فرم هایی برای شرکت در آن ثبت نام می کنند. در روزهای آغازین اردیبهشت ماه، امور اجرایی نمایشگاه شروع می شود و نقشه غرفه های اختصاص داده شده به هر ناشر _ بر اساس مقرراتی که هرسال تغییراتی هم می کند _ تحویل متقاضیان می شود. بر اساس یکی از مقررات ثابت نمایشگاه، هر ناشر فقط اجازه عرضه آثار خود یا دو سه ناشر دیگر _ که به دلیل کم تعداد بودن عناوینشان نمی توانند غرفه مستقل بگیرند _ را دارد و هر گونه فعالیت که رنگ و بوی پخش کتاب را داشته باشد، تخلف محسوب می شود. هزینه اجاره هر متر غرفه به طور متوسط حدود پنجاه هزار تومان است. هر ناشر شرکت کننده که قصد حضور جدی داشته باشد، متحمل هزینه های اجاره غرفه و تزیینات و وسایل و دستمزد نیروی انسانی و هزینه های پذیرایی می شود.ضمنا باید دست کم ده درصد از قیمت کتاب ها را هم به خریداران تخفیف بدهد.

نمایشگاه کتاب تهران در وضع پیشنهادی: در مراحل ثبت نام، از ناشرانی که مایلند در ایام برگزاری نمایشگاه، فقط به نمایش تولیداتشان بپردازند و فروش مستقیم نداشته باشند، ثبت نام ویژه صورت می گیرد. به این دسته از ناشران امتیازاتی تعلق می گیرد که عبارت است از: معافیت از پرداخت اجاره غرفه، دریافت کمک هزینه برای طراحی و غرفه آرایی، پذیرایی از دست کم دو غرفه دار، اختصاص فضای کافی برای نمایش آثار، امکان تبلیغ از طریق رادیوی نمایشگاه، تضمین خرید مثلا پنجاه نسخه از کتب چاپ اول. و مزایای دیگری که می شود فهرست کرد.
اما حق حضور در سالن عرضه منهای فروش به ناشرانی تعلق می گیرد که نسبت به حجم تولیداتشان، در فهرستی که به مراجعان ارایه می کنند، دست کم بین سی تا صد نمایندگی فروش در سراسر کشور را معرفی کنند و بازدید کنندگان را مطمئن کنند که در بازگشت به شهرشان، از طریق نمایندگی ها و با تخفیف مخصوص نمایشگاه می توانند به کتاب مورد نظرشان دست یابند. این ناشران ضمنا باید سایت اینترنتی مخصوص داشته و بروشورهای معرفی کامل آثارشان را هم به مراجعان اهدا کنند.(می شود شرایط دیگری را نیز رفته رفته اضافه کرد.)

این موضوع تقریبا بدیهی است که به دلیل نیازمودگی این طرح و حذف فروش نقدی رودررو به مراجعان، و سختی کار یافتن نمایندگی در شهرستانها، ناشران کمتری مایل به حضور در این سالن باشند، اما رفته رفته و با اعمال سیاست های حمایتی و هدایتی خاص، و فقط با یک بار اجرای حساب شده و منظم طرح، رقم داوطلبان افزایش تصاعدی خواهد داشت. به طوری که در سال دوم از اجرای طرح، ضمن بهره مندی از تجربه سال قبل، تعداد سالن های عرضه منهای فروش بیشتر شده و تعداد طبیعتا تعداد عناوین کتب گسترش می یابد و نیاز خریداران، آنان را به سمت این سالن ها خواهد کشاند. در پایان اجرای چهارساله طرح، فقط بخش کوچکی از ناشران خرده پا هستند که می خواهند فروش مستقیم داشته باشند و در این فاصله، با برداشتن قدم هایی که در بخش میانی مقاله به آنها اشاره شد، بازدید کنندگان نمایشگاه به تعداد واقعی خود نزدیک شده و نمایندگی های توزیع و پخش شهرستانها جانی گرفته اند و فروشگاه های استاندارد کتاب و محصولات فرهنگی، با گستره همه کشور، جای نمایشگاه فصلی و سالانه تهران را پر کرده اند و هر ناشر کوچک و بزرگ می داند که در سطح کشور، تعداد کتابفروشی ها از عدد نگران کننده هزار فاصله گرفته و به چند هزار رسیده است. آن روز شاید دیگر لازم نباشد که برای اجرای نمایشگاه منهای فروش، امتیازات ویژه در نظر گرفت. چون همه مطمینند که محصول خود را در جایی بهتر درو می کنند.
*منبع: سوره مهر.

تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه متعلق به مجموعه «کتابستان» است!

Featuring Recent Posts WordPress Widget development by YD